ترانه ای که تو پست قبلی هستم بخونین و اگه نظری داشتین راجع بهش همونجا بنویسین
متاسفانه بعضی از دوستان کم لطفی می کنن و منو به خاطر حرف دلم مورد اتهام قرار میدن ... دوستان قرار نیست من به خاطر حرفی که از دلم اومده به کسی توضیحی بدم و بازخواست بشم . اینم بگم که نگاه گذره به پست نکنید .. این پست گلایه از دختر و پسر و این حرفا نیست . من نمونه های زیادی از خیانت پسر ها دیدم و نمونه ی زیادی هم از خیانت دخترها .
ضمنا من کسی رو نداشتم که بره و خیانت کنه و من بیام اینا رو بنویسم .
اگه به گذشته ی وبلاگ توجه کنید .. می بینین که من کارم و هدفم چیزه دیگریست
و این پست همونجوری که در تیتر هم نوشتم واسه دل خودمه
به امید اینکه یکی از مسئولان ببینه و کمی به خودش بیاد همین .
و حالا خود پست :
یکی دیگه از هنرمندان موسیقی هم از دنیا رفت تا همیشه حسرت شنیدن واژه های جدید با صدای زیباش رو داشته باشیم . همینه دیگه رسم روزگاره ... همیشه اونی که محبوبه .. اونی که دوستش داریم میره تا ما یادمون بیفته که چقدر تو این دنیا غریبیم و چقدر پیوندهامون .. عشقامون ... مهرمون بی پایه اس ... به این فکر می کنم که تنها چیزی که همیشه به داشتنش مطمئن بود دلتنگیه ... غصه و حسرته ... حسرت معنوی .. حسرت بودن خیلی ها که نیستن ... حسرت گذشته هایی که دیگه نمیان !
به دنیا میایم ... تا جوونیم میگردیم دنبال چیزایی و کسایی که میخوایم تا ابد باهاشون باشیم و دوستشون داشته باشیم ... اما یه کمی که میگذره می بینیم همه اونا دارن میرن ... یکی با پایه خودش میره .. یکی به دست ملائک ... یکی رو شادی میبره .. یکی رو غم و خلاصه همه میرن ... چقدر سخته !
شده حسرت یه لحظه دیدن کسی رو داشته باشین ؟
شده شب که می خوابین ... خوابشو ببینین ... دنبالش کنین ... باهاش باشین بعد درست تو لحظه ای که اری مطمئن میشی که دیگه هست .. یه دفعه از خواب می پری و تنها چیزی که اون لحظه میاد جلوی چشمت ... سیاهی و غریبیه این دنیاس ...
هر چی فکر میکنم که چرا ماها خلق شدیم .. نمی فهمم !
آخه گناه انسان چی بود ؟ چرا ؟ چرا ؟ چرا ؟
میایم دنیا و تا به خودمون میایم م یفهمیم اووووووووه اوووووووه یه عالمه ایده آل داریم . کلی آدم دور و برمون هست که دوستشون داریم .... اما که چی ؟
کی ما رو دوست داره ؟ کی هواسش به ما هست ؟
هر چی آدم دور و برشو نگاه میکنه بیشتر می فهمه که تنهاس .... همه دوستت دارن اما به شرطی که اونی باشی که میخوان ....
دیدی گاهی عاشقا بی دلیل از هم متنفر میشن ؟ میگه ازت متنفر شدم .. ازت بدم اومد اما دنبال دلیل که میگرده می بینه هیچی نیست ... اما میشه دلیلشو فهمید ... شاید خودش نفهمیده باشه اما میشه فهمید ... بزرگترین دلیلش اینه که ما همش دنبال یه بهتر میگردیم ... ماشین داریم میگیم کاش بهترش بیاد ... خونه داریم کاش یه بهترشو بگیریم .... عشق داریم ... ... نمیگیم یه بهترش ؟ عشق که مثل خونه و ماشین نیست ؟ ای بابا شعار بسته .... حداقل با خودمون رو راست باشیم ... حتی تو عشق هم دنبال یه بهترش می گردیم ... اما وقتی دنبال بهترشیم مثل ماشین و خونه بیانش نمی کنیم .... آخه بده ! زشته ! ما که خیلی وفاداریم .... ما سالمیم ... اصلا این حرفا برامون معنی نداره .. خیانت ؟ اونم من ؟ هرگز امکان نداره !
اما میریم تو خیابون ... تا یه دختر می بینیم ... وای چه هیکلی ... چه خوشگله ... چه باحاله .. تازه اگه خیلی وفادار باشیم اینه .. وگرنه که حتمی بوق و ترمز و سر و زبونم اگه باشه سوارشم می کنیم ... یه نیم ساعت که گذشت ابراز عشق و تو دلمونم از ابراز عشق کردنمون حالمون بهم میخوره اما چه کنیم که ما آدمای وفاداری هستیم ... بعدم طرف میره ( حالا اگه بره .. شایدم نره کسی چه میدونه ؟!؟!؟!؟ )
اخر شبم یه زنگ میزنیم به دوستمون ( همون عشقمون ) آخی عزیزم خوبی ؟ خیلی دلم برات تنگ شد .. از صبح گرفتار بودم ...
بعضی وقت ها ... از عشقمون بدمون میاد ... واسه اینکه دوره ! حالا اولش نزدیک بوده ها ... تازه اگرم نبوده .... خودمونم کور که نبودیم میدونستیم دوره ... اینم از مزایای تلفن و موبایله دیگه حداقل کد داره میشه فهمید عشقمون خونش کجاس ... عاشق میشیم ... میاد می بینیمش .. میریم می بینیمش .. قول و قرار ... واس عزیزم الان که دارم باهات حرف میزنم حسابی دلم برات تنگ شده .. میای یه کاری کنیم ؟
ـ چی کاری ؟
- بریم سر نماز و دو رکعت بخونیم .. بعد چشمامونو ببندیم و بهم فکر کنیم و بعد بهم زنگ بزن .
بعدم زنگ میزنی و از عجایب خلقت هر دو تون به یه چیز داشتین فکر میکردین ... میگذره سال ها پشت هم و حسابی دیگه بهم وابسته این ... شروع میشه ایمل فرستادن ... عکس از چشم و لب و دهن و پا و دست و ........... فرستادن که نگاه کن چقدر برات خوشگلش کردم ... هی قربون صدقه همم میرین .... بعد یه دفعه یه استاد دانشگاه که از دختره خیلی هم بزرگتره ... میاد تو کار !
دختره که اصلا متوجه نشده استاد دانشگاه رو دوست داره و اینکه استاد عزیزمون .. چقدر خوش تیپ و چقدرم با حیا !!! و ضمنا دبی زندگی میکنه ... خیلی هم پول داره و از دست روزگار هم شهریه با همون دختره ... میاد ایران که یه ترم درس بده و بره .... دختره قصه هم خوب خیلی تو درسش ضعیفه !!!!!!!!!!
این میشه که کلاس خصوصی میگیره .. کجا ؟ آره دیگه تو خیابون که نمیشه ... خونه دختره هم زشته بابا ... اینه که میره خونه استاد ! ....
یه روز بعده اینکه درس خوندن ... البته بگما تو این مدت .... استاد و شاگرد از اونجایی که استاد مثل دکتر به آدم محرمه ... زیاد اینکه شلوارک پاشونه یا روسری سر دختر هست یا نه .. براشون مهم نیست ... به هر حال دیگه این حرفا قدیمی شده .... استاد به دختر میگه خسته شدیم .. یه کم ورق بازی کنیم ؟
دختر هم بدش نمیاد قبول میکنه
البته اینم بگم که دختر طبق معمول عاشقه اون پسره هست و چیزی از عشقش کم نشده خدایی نکرده .. فقط خوب تحصیل تو زندگی مهمه !
آره میشینن به ورق بازی ولی شرطی چون بدون شرط که اصلا مزه نداره ... از اونجایی که دختر قصه ی ما حسابی وفاداره و اصلا به کس دیگه ای فکر نکینه چه برسه به چیز دیگه ای ... اینه که وقتی اولین دست رو میبره ... به استاد محترم میگه که باید پیرنشو در بیاره ... از قضای روزگار استاد هم دو دست پشت هم میبره و پیرن و شلواره دخترههم در میاد و خوب بقیه اش هم معلومه ... بعد اون لحظه که اصلا آدم عقلش به عشق و عاشقی نمیرسه ! خصلت آدمه وقتی از چیزی لذت میبره باید ببره دیگه ... حیفه
این میشه که در کمال نجابت و وفا ... دختر خانوم قصه ی ما یه مقداری با استاد صمیمی میشه و .........................
بعدم شبش گریه و زاری که عزیزم دوستت دارم .. دلم تنگ شده ! عاشقتم .. وای تو همه زندگیمی ...
عشقشم دلداریش میده .. اما یه مدت که میگذره .. دختره می بینه ... استاد خیلی بهتره .. خیلی ردیفتره .... به درک که اون مونده به پام ... به درک که میتونست تو شهر خودش با کسی باشه و نبود و خیی چیزای دیگه ....
اینا همه رسم روزگاره ... خدا تو جایگاه عدلش نشسته و منتظره ببینه هر کدومه ما چه جوری از پس مصائب زندگی بر میایم !
به دنیا میایم ... که غصه بخوریم ... میایم که دلمون تنگ بشه ....
به نظرم بدترین عضو بدن مغزه .... خیلی بد بخته ... همه چیزو به یاد آدم میاره ...
خیابونا ... کوچه ها ... خونه ها .. آدما .... رفتنا .... و مردن ها !
بابا بزرگمو خیلی دوست داشتم ... دوازده ساله که رفته ... هنوز میرم سر خاکش باید با کتک بیارنم خونه ... دلم خیلی براش تنگ میشه ... اما این بزرگترین ضعفه که وقتی دلت براش تنگ میشه باید بری قبرشو بغل کنی ... آخه خدا این چه جورشه ...
گناه کردیم آدم شدیم ؟ مگه ما خواستیم ؟ مگه نه اینکه تو خواستی ؟؟؟؟
این همه عذاب .. این همه حسرت میشینه تو دلمون که کفر بگیم ؟ چیه میخوای کفر بگیم ؟ تا بشیم دوست شیطون ؟
مگه قرآن ماله تو نیست ؟ مگه تو نگفتی .. مگه کلمه هاش ماله تو نیست ؟ خودت گفتی شرط بندی حرومه .... فقط برا ما حرومه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
پس خودت چرا با شیطون شرط بستی ؟ چراااااااااااااااا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
این همه ضد حال واسه چیمونه ؟؟؟؟
گناهمون چیه که آدم شدیم ؟؟
مگه نمیگی من تو دلاتون هستم ؟ مگه نمیگی از دلتون خبر دارم ؟ پس چرا خبری ازت نمیشه ؟
چرا ؟؟؟؟؟
خدا حتی یه لحظه هم ازت نترسیدم .... حتی یه لحظه ....
نمیدونم چرا خیلی ها زمانی که میخوان از یه نفر ستایش کنن ... میگن فلانی خیلی خدا ترسه ... مگه خدا ترس داره ؟
از مرگم نمی ترسم .... خودتم میدونی ... اما خدایا انگار تو ترسوها رو خیلی دوست داری !
چیه نمیشه یکی ازت نترسه اما دوستت داشته باشه ؟ نمیشه یکی نمازشو واسه این بخونه که دوست داره باهات حرف بزنه ؟؟؟؟
چیه ... این همه میشینن قرآن سر میگیرن که وایییییییییییییییی خدایا از عذاب نجاتمون بده .... بهم اینو بده اونو بده .... حالا اگه این وسط یکی ازت اینا رو نخواد نباید چیزایی که میخواد بهت بگه ؟؟؟
مگه تو لیزینگی که ازت باید ماشین و خونه خواست ؟ مگه تو نونی که ازت بخوام شکممو سیر کنی ؟
نمیشه ازت چیز دیگه ای خواست ؟ نمی بینی این همه غصه رو ؟ مگه تو خدای دل شکسته ها نیستی ؟ مگه نمیگی تو دلای شکسته بیشتر میای ؟ پس کووووووووووووووووو ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نکنه باید برا با تو حرف زدنم گوشی آخرین مدل داشت تا حرفا رو بشنوی ؟
خدایا .... میدونم یادت نرفته اما اگه یه لحظه هم یادت رفت ... اینجا رو حتمی بخون ....
عشقی خوبه که از ته دل باشه .. از دوست داشتن از ته دل بیاد ... نه اونی که به خاطر شرایط ایجاد میشه ... حالا حرفم به خودته .... دوستت دارم .. خونه و ماشین و عشق و همه چی رو خودم میتونم به دست بیارم ... برامم مهم نیست ... اما خدا یه کم نگاه کن .. ببین رو زمین به اسم تو و دینت چه کارا که نمی کنن .... جیگرم داره آتیش میگیره ... تو مملکت اسلامی یه کلیپ می بینی که یه عده آدم احمق یه دختره نوججونو دوره کردن و با مشت و لگد میزنن ... آخرم یکی با سنگ میکوبه تو سرش . بعدم میگن جنده بود ... خراب بود ... آخه یکی نیست بگه بی انصاف اصلا بود ... مگه تو خدایی ؟ مگه تو مرجع قانونی هستی ؟ دارم آتیش میگیرم یه عده چشماشون رو بستن تا یه مشت آخوند نکبت هر بلایی که میخوانم سر مردم بیارن .... یه روز میریزن تو خیابون مو و لباس مردمو درست کنن ... یکی نیست بگه همه چی درست شد و همین یه چیز موند ؟ جالبه که خیلی هم ادعای قدرتشون میشه ... دیروز تو صف بانک ایستاده بودم ... خیلی شلوغ بود ... یه دفعه یه پلیسه اومد و رفت اول صف شروع کرد به انجام کارش ... یه خانومی اعتراض کرد که مگه صف رو نمی بینی که میری اول صف ... پلیسه برگشته میگه من خیلی کار دارم ... شما شخصی ها چجوری به یه پلیس میگین بره آخر صف ؟! من و یکی از دوستام که خلبان نیروی هوایی هستش هم تو صف بودیم ... شروع کردیم بلند حرف زدن که بشنوه .... به مهدی می گفتم : بابا اعتراض نکنین تو رو خدا .. بنده خدا سرش خیلی شلوغه ...
( مردمم داشتن اعتراض میکردن و کمی یواشتر از ما ... و پچ پچ )
کار خودشون کم بود الان دیگه تربیت بچه های مردمم افتاده دوششون بنده های خدا خسته شدن ..
مهدی هم می گفت : آره خدا نگهشون داره ... واقعا زحمت می کشن ... بنده های خدا یه الگانس ناقابل سوارن ... کولرم نداره حسابی تو گرما اذیت میشن ...
بعد من گفتم بابا مهدی جون .. مگه نشنیدی که شبا که ما میخوابیم ... آقا پلیسه بیداره ؟
یه دفعه پلیسه برگشت که انگار تنت میخواره ها ... هوس ماشین سواری و آب خنک کردی ؟
گفتم به چه جرمی ؟ فکر کردین چون لباس تنتونه نباید بهتون اعتراض کرد ؟ اینو که با ۲۰ هزارمیشه از حسن آباد خرید ... شما اگه راس میگی باید کاری کنی که مردم بهت اعتماد کنن ... نه اینکه حق خوری کنی .. این خانوما وظیفه ی کار خونه دارن ... از صبح که سر کارن الانم میخوان زود برسن خونه ... که بچه میاد بی نهار نمونه بعد شما اومدی جلو صف ایستادی ... دستمو گرفت که ببرم تو الگانس ... مردم اومدن جلو ... دستشو گرفتن که اگه قراره بریم همه میریم ... باید هممون رو ببری ... خلاصه راننده اش از تو ماشین اومد و یه کم سر و صدا کردن اما دید که نمیتونه ... سوار ماشین شدن و گازیدن به الگانس ....
مرتیکه ی احمق فکر میکنه سال ۶۰ که مردم بترسن ...
بنزین هم سهمیه بندی شد ... میگن چند تا پمپ بنزین آتیش زدن ... و درگیری شده اما خدا کنه راست باشه ... شاید یه کم از خواب بیدار بشیم که میشه .. هنوزم میشه ....
میدونی داستان ایران و ایرانی چیه ؟
شاه با همه بدی هاش که اصلا نمیخوام ازش تعریفی کنم که البته به نصبت اینا خیلی هم جای تعریف داره ...
مردم سیر بودن ... یه عده ی کمی گرسنه بودن و بقیه همه شاد و سرخوش و سییییییرررررررررررر
اینه که چند تا کوتاهی شاه رو دیدن ...
چون آدم سیر عقلش درست کار میکنه ... درد رو خوب می فهمه
اما حالا چی همه گرسنه ... اکثرا گرسنه ... چه میدونن درد چیه ؟ یه درد دارن و گرسنگیه ....
این آخوندا خیلی زرنگن .... همون اول انقلاب فهمیدن که باید چی کار کنن .... گوشت یخی که زمان شاه کسی نمیخورد ... اگه میخواست بخوره هم فله ایش موجود بود و ارزون ... کردن تو کامیون ... کپن دادن دست مردم .. وایسین تو صف .. گوشت یخی بدیم خدمتتون ... بخورین صفای دل !
اینه که مردم کم کم گرسنه شدن ....
موضوع اینه ... یه لگد وقتی به آدم سر میخوره ... چون دردی وجود نداره براش .. قشنگ میفهمه و اعتراض میکنه ... اما آدم گرسنه اگه لگد بخوره .. میشه دردی رو دردای دیگه اش . اینه که اعتراضی نمیکنه .. این حکم کلیدی خمینی و سیاست آخوندیه ... ( فکر کنم اوین لازم شدم )
ایناس خدا .. ایناس که میگم نمی بینی ... کمک سرمایه دار میکنی که ماکزیماش بشه بی ام و .... اما بیچهره اون فقیره .. یه بربری هم که با قرض و قوله خریده ... انقدر تو دستش سنگینی میکنه که یه چند دفعه ای میخوره زمین و دست آخرم چیزی خونه نمیرسه ... باز بچه ها یکی بود یکی نبود ... یه کباب بود میومد تو شیکم بچه ها حسابی خوش مزه بود .. به به ... راسته که میگن به یاد چلوکباب بخوابی شب خوابشو می بینی ..آدم گرسنه هم مستعد دیدن خوابه ... پس همه چی حله !
خدایا چشمات رو باز کن .... مردم ایران رو ببین ... دل سوزی من و امثال من فایده ای نداره ... تو باید دلت به حال مردم بسوزه .... ندیدی زنی که به خاطر شکم بچه اش تن فروشی کرده ؟ اگه سراغ نداری من خیلی هاشون رو میشناسم ... بیارم ببینی ؟
دزدی که واسه شکم زن و بچه اش دزدی کرده چی ؟ اونم اگه ندیدی من دیدم ... میخوای بیارم ببینی ؟
میشینیم غصه میخوریم که آمریکای جنایت کار ... زد حرم امام رو ترکوند ... بابا این غصه نداره که ... امام اگه دنبال حرم و این مسخره بازی ها بود که میشد یزید . میشد هارون الرشید و بقیه و دیگه جنگ و عاشورا و این چیزا وجود نداشت ! ..... این همه در روز مال مردم ... طلاهای مردم میشه بمب و موشک تا بره دست سید حسن و اونم بکوبه تو سر اسرائیل جنایت کار مهم نیست ؟
خوبه سید هم تو زرد از آب در اومد و اونی نشد که رهبر میخواست .. چقدرم زود بیلبرد ها و شعار النصر جمع شد ... خدایا مردم که دارن کور میشن ... کاش تو همیشه ببینی !!!
Medium Blog
دانلود قالب رايگان Music Band براي وبلاگ بلاگفا