دیشب شب عجیبی بود ... تا صبح چندین بار از خواب پریدم ...
تب کرده بودم ... مامان می گفت چند بار داد زدی و بیدار شدی رو تخت نشستی اما خودم یادم نیست .
فقط یادمه نزدیکای صبح بود که یه خواب وحشتناک دیدم و حسابی ترسیدم ( بخونید غمگین شدم ) ...
خواب دیدم رفتم خواستگاری ...
داشتم با پدر دختر حرف میزدم که دخترش رو صدا زد چای بیاره
اما دست تو دست یکی دیگه اومد تو اطاق !
امروز از صبح درد دارم ... میگم دارم آخه هنوز ادامه داره ....
یه ملودی زیبا هم ساختم روی ترانه سروش دادخواه که خیلی خوب شده ...
با کلی بغض و صدای گرفته وکال شاهدش رو گرفتم

نزدیکای شب بود .... داشتم پاتو زمین نزار رو می دیدم ...
یه کمی حالم گرفته شد ....
رفتم تو کوچه ها یه کمی ماشین گردی کردم ....
یادم اومد خیلی خاطره ها رو .........
نمیدونم من ساده گذشتم یا سرعتم زیاد بود ...
اما هر چی بود گذشت ......
انگار خیلی وقته دیگه خدا هم حواسش بهم نیست ...
تنهاتر از همیشه ام ...
از هر لحظه ای تنهاتر .....
نمیدونم دارم لذت می برم از تنهاییم یا اینکه دارم دغ میکنم ....
فقط میدونم که تنهام ....
میدونم که درد دارم ...
قبلا یادمه وقتی ساز میزدم ...
یکی ترانه می نوشت که
لرزش انگشتاتو رو ساز دوس دارم
حالا که ساز میزنم ...
دیگه انگاری انگشتم نمی لرزه که !!!
مهم نیست ..
قبلا می گفتم ...
ماه رمضون امسال
تنها دعایی که کردم این بود
که خدایا منو نگام کن ...
نمیدونم داره نگام میکنه یا نه
فقط میخوام بگم
خدا جون
اگه پشت درختا پنهون شدی
یا داری از رو ابرا نگام میکنی
فرقی نداره واسم
خدا جون بدجوری تنهام
اگه میشه ..
اگه وقتت گرفته نمیشه
یه نشونه
نمیگم یه علامنه شاد ...
به غصه اش هم راضیم
فقط میخوام یه علامت بفرستی واسم
درد دارم پس یعنی زنده ام
اگه زنده ام میخوام که
ببینی منو ...
خیلی مسلمون نیستم
اما شب قدر فقط گفتم
خدایا منو ببین
اگه مثل ما آدما فراموش نکردی
یادت بیار اشکمو
یادت بیار
که شب قدر امسالت
جون یه آدمو نجات دادم
اگه شد ........
نمیگم از تنهایی درم بیار
فقط اگه شد
یادم بده چجوری تنها باشم ؟!
همین ........
جناب صدرا شریعتمداری تو کامنتشون یه متن زیبا رو واسم نوشتن که خیلی ازش لذت بردم و با اجازه یا بی اجازشون تو این پستم قرارش دادم . ممنونم ازتون دوست من . خوشحالم که وجودم باعث شد حس کنی تنها نیستی ..
نقاشی میکشم
از برف
با آسمانی خاکستری
بادی که رنگ را
هر جا می برد
پرنده ای تن به سپیدی نقاشی میدهد
و محو
جایی
پای
درخت
میافتد
دستم به خورشید نمی رود
از لابلای آسمان خاکستری
نقش دزدی
درون هجمه ی گمشده ی اینروزها
روی بوم
مردی میان برف گام می زند
تا انتهای بوم
او نیز گم می شود
در شیون زنی سیاه پوش
اینروزها
سپید می گذرد