نمیدونم باید با چی شروع کنم . چجوری بنویسم اصلا مهمه که بنویسم ؟!
اما می نویسم تا یه کمی آروم بشم . دلم خیلی گرفته . بدجوری غمگینم . رفته بودم بیرون کنار خیابون ماشینو پارک کردم و منتظر بودم تو همین فاصله یه پسر بچه فال فروش اومد . کلی خواهش و التماس که ازم یه فال بخر بهش گفتم پول همرام نیست وگرنه حتمی می خریدم آخه کیف پولمو دادم دست دوستم که بره خرید کنه و منم تو ماشین منتظر شدم . بعد داشتم آهنگه عید خودمو گوش میدادم تو ماشین . پسر کنارم ایستاده بود هی خواهش هر چی میگفتم عمو پول همرام نیست دادم به دوستم قبول نمی کرد بچه ی تمیز و با نمکی بود . کلی با هم دوست شدیم صدای منو تشخیص داد یعنی فهمید اون که میخونه صدای خودمه بعد رفت دو تا از دوستاشم صدا زد ... اولش گفت دوتاشونم داداششن اما بعد معلوم شد یکیشون ( محسن ) پسر عموشه اون یکی هم داداشه همین اولیه ( مرتضی ) . میگفت باباش مریضه و تو خونه بستریه ناراحتیه قلبی داره ... مامانش تو خونه ی مردم کار میکنه و خونه تمیز میکنه و خودشو و داداششم کار میکنن که خرج خونه رو بدن خیلی بچه بود واسه خرج خونه دادن میگفت هفت سالشه اما به نظرم یه ده یا یازده سالی داشت یعنی هیکل و قد و قواره اش که اینجوری بود . هرچند که کلاس دوم بود و یعنی هشت سال !!!!!!!!!!!!!!!!!
معده درد داشت ٬ میگفت خیلی دلش میخواد تولد بگیره .. کیک تولد بخوره و بستنی بخوره . همش می پرسید ماشین تو قویتره یا ماکزیما ! ( من با ماتیز بودم )
تفریحشون این بود که موقع مهمونی و عروسی مردم فالشونو قایم کنن بعد برن بشین شام و بستنی و میوه بخورن . خیلی ناامید بود هر چند سنش کم بود اما یه عالمه تو دلش غصه داشت . همش میگفت خدایا چرا ما انقدر فقیریم . گفت میشه شماره تلفنتو بدی من بعضی وقتا زنگ بزنم باهات حرف بزنم دلم باز بشه ؟ یه خودکار از مغازه قرض گرفت و یه تیکه کاغذ برام جالب بود که کارش تموم شد برد پس داد ٬ ته جیبم یه دو تومنی داشتم خیلی از بستنی می گفت گفتم فال نمیخوام اما حالا که رفیقیم یه کاری واسم می کنی . پولو دادم که بره اون طرف خیابون بستنی بخره تا بخورن . با مزه بود وقتی برگشت تعارف میکرد که منم بخورم و بقیه پول منم آورد انقدر خوشحال شد وقتی گفتم مال خودته .
میگفت دوست داره پولدار بشه بعد یه ماشین بخره . زن بگیره با زنش برن خرید .. خریدشونو بزارن رو صندلی عقب . صدای ضبطشم زیاد کنه و حسابی خوش بگذرونه بعد یه فال فروش که دید همه ی فالشو بخره و بگه برو استراحت کن عزیزم . !!!
وقتی حرف میزد به زحمت جلوی خودمو گرفته بودم تا گریه نکنم . خیلی دل میخواد ۳ تا بچه جلوت باشن از بدبختی بگن و آدم خودشو نگه داره یا براش مهم نباشه . همش به ترانه ی ستار فکر میکردم . میگم که شاه بودم شاه تو قصه ها بودم !
میگفت دلش میخواد بمیره .. خسته اس همیشه از صبح ساعت نه سر پا کار میکنه تا شب من ده و نیم شب بود پیشش بودم اما اون هنوز تو خیابون بود . خونشونم امام زاده حسن بودش .
میگفت یه دفعه یه آقایی اومده بهش گفته پسرم من کل فالتو میخورم به شرطی که تو بری خونه استراحت کنی بعد هشت تومن داده و فالشو خریده . اون بنده خدا چند متری که دور میشه تصادف میکنه و در جا میمیره ..
سی دی رو در آوردم بدم بهش تا یادگاری بمونه براش .. اما ضبط نداشتن . من چقدر احمق بودم که فکر کردم دارن !!!!!
نمیزاشت عکس ازش بگیرم . میگفت به بابام قول دادم نزارم کسی ازم عکس بگیره . و جالب بود سر قولش هست خلاصه من بعد کلی رفاقت و خواهش تونستم سه تا عکس بگیرم ازش . میزارم تا شما هم این دوست کوچولوی منو ببینید .


Medium Blog
دانلود قالب رايگان Music Band براي وبلاگ بلاگفا