تبليغاتX
تنهاتر از همیشه ! ----------------------------------------------------------------------------------------------------------------

من و تو ... من و تو نا اميد از خوب و از بد ...... هاج و واج مونده مردد ...... ميون موندن و رفتن ..... تن من .. تن تو ... سرد مثل زندگيمون .... همه فصلامون زمستون ... به كي باز اين غمو گفتن ؟! ..... واسه با تو بودن .... يه آشيونه ساخته بودم .... همه ي هستيمو رو اين ساختن .... باخته بودم .... يه روز يه شكارچي تيراشو كمون كرد ..... پراي قشنگتو رو ابرا نشون كرد ..... گم شدي تو آسمون هراسون هراسون هراسون .... ديگه شد دنيا واسم يه زندون يه زندون يه زندون ...... حالا آشيون چوبي ... قصه هاي بارونيش ابوسه .... داره زير چتر بارون ... تن خيس لحظه ها مي پوسه ..... تن تو مثل يه قصه واسه من خوندني نيست ..... تو غبار قصه هام واسه من موندني نيست ) ------------------------------------------ ( همیشه یادتم هر جا که باشم ......... فراموشم نکن تا زنده باشم ......... میخوای بری برو یادت بمونه ........... که تو دنیا فقط خوبی میمونه ) ------------------------------------------ ( آسمون دعا کن امشب واسه ی این مرد تنها ........ خسته ام بس که نشستم به امید صبح فردا )

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------ -----------------------------------------------------------------------------------------------------

چقدر در ميزني .. مگه سر آوردي ؟
غر غر كنان به سمت درب حياط رفتم  .... درب رو كه باز كردم پيرزن وارد خونه شد . بايد توضيح بدم كه خونه ي ما يه حياط با صفا داره كه غروبا همه ي همسايه ها توش جمع ميشيم و چايي مينوشيم و از هر دري صحبت مي كنيم ... آقاي فردوس كه تازه خارج اومدن و صاحبخونه ي ما هستن طبقه ي همكف زندگي مي كنن .... اميد و فرنگيس خانوم طبقه ي اول هستن و جهانگير و محبوبه خانوم با مينو تو واحد روبه رويي و من و مادرم هم طبقه ي دوم ...
پيرزن راه افتاد توي خونه و هي مي گفت :
- فرشته ... فرشته جان ! مادر بيا من كه از رمق افتادم بس كه دنبال خونه ات گشتم ..... فرشته محمود اومد ؟!
من پشت پيرزن راه افتادم و گفتم :
- خانوم اشتباه گرفتن .. ما اينجا فرشته نداريم ... اي بابا خانوم با شما هستم ... محمود ديگه كيه ؟
از صداي من .. همسايه ها اومدن تو حياط ....  پيرزن محبوبه خانوم رو فرشته صدا مي زد .. مادرم كه از همه سن بيشتري داشت از من خواست كه اونا رو تنها بزارم ....
بالاخره شب مشخص شد كه پيرزن فراموشي داره ...
تا يادم نرفته بگم كه يه بوي عطر خوشايندي از پيرزن ميومد ... هر جايي كه قدم ميزاشت بوي ياس مي پيچيد تو فضا ... شب نشده همه به پيرزن اخت شده بوديم . آخراي شب قرار شد كه تو منزل جناب فردوس جمع بشيم و درباره ي وضعيت پيرزن تصميم بگيريم ... آخه ما نه آدرسي از كس و كارش داشتيم و نه به خودمون اجازه مي داديم كه كيفش رو بگرديم ..... جهانگير كه به قول خودش با ديدن پيرزن ياد مادربزرگ خدا بيامرزش افتاده بود ... اسرار پشت اسرار كه من نميزارم اين پيرزن رو به خونه ي سالمندان بسپريد .. خودم خرجش رو ميدم ... خودم نگهش ميدارم ...
خلاصه قرار بر اين شد كه كيف پيرزن رو بگرديم و يه آدرسي پيدا كنيم .... چون كسي قبول نكرد كه به پليس بسپريم . وظيفه ي خطير رو به من سپرن ... تمام كيف پيرزن رو گشتم ...يه شناسنامه ... يه چادر نماز .... يه ساعت ... يه زنگوله ي كوچولو و چندتايي هم نامه كه معلوم بود از خارج پست شده  ... آدرسي روي نامه ها بود كه قرار بر اين شد كه من صبح ماشين اميد رو قرض بگيرم و بگردم دنبال آدرس ..... راستي تا يادم نرفته اسم پيرزن تو شناسنامه حميرا است ... دو تا پسر داره به نام هاي احمد و محمود
صبح دنبال آدرس گشتم .... تو كوچه پس كوچه هاي شميران آدرس رو پيدا كردم اما خونه ي كه من به دنبالش بودم حالا تبديل به برج شده بود . دست از پا درازتر به خونه برگشتم . تو جلسه ي شب بالاخره جهانگير رو راضي كرديم و فرداش اميد به خونه ي سالمندان زنگ زد و پيرزن رو به اونجا فرستاديم .
انصافا كه همه ي ما بهش عادت كرده بوديم .. پيرزن خوب و مهربوني بود .. يه شب كه دور هم جمع شده بوديم مادر برامون تعريف كرد كه :
_ از حميرا خانوم پرسيدم كه اين بوي ياس كه هميشه از شما به مشام ميرسه براي چيه .... حميرا گفت :
_ پارسال بعد از چندين سال انتظار به خونه ي خدا رفتم .... تو مسجد كه نماز مي خوندم ... هر كسي كه مي گذشت به من هشدار مي داد كه اشتباه مي خوني ... اين شد كه رفتم دنبال نايب اما هر چي گشتم نايب پيدا نكردم .... نااميد برگشتم و دست به دامن آقا شدم و حسابي گريه كردم كه يه دفعه احساس كردم كسي روي شونه ام ميزنه .. برگشتم ديدم سيدي ايستاده و لبخند ميزنه و مي گه : نايب مي خواستي ؟
گفتم : بله من نايب مي خوام ...
سيد جلو ايستاد و شروع كرد ... هر چي كه اون مي گفت من تكرار مي كردم .. تا اينكه سجده ي آخر وقتي سرم رو بلند كردم ديدم كه اون نيست ... مدتي با خودم فكر كردم و بعد برگشتم به هتل .. تو هتل همه مي گفتن مگه نميدوني عطر نبايد بزني ؟
من مي گفتم به خدا من عطر نزدم
از اون موقع تا حالا هميشه روي شونه ي من بوي ياس ميده .
همه ي ما تحت تاپير قرار گرفته بوديم ... مينو كه دلش براي حميرا خانوم تنگ شده بود از باباش خواست تا اون رو به ديدن حميرا خانوم ببره ... كه يه دفعه همه با هم تصميم گرفتيم كه جمعه به ديدنش بريم .... روز جمعه براي ديدن او به سراي سالمندان رفتيم اما هر چي گشتيم نتونستيم پيداش كنيم .. پيش مسئول سرا رفتيم اما اونا هم از بودنش بي اطلاع بودن تا اينكه گفتيم شما آقايي به اسم غفاري داريد اينجا ؟
اون خانوم جواب داد ...
بله آقاي غفاري از كساني بودن كه افتخاري اينجا كار مي كردن و الان دو سال هست كه از اينجا رفتن !
همه متعجب بوديم ... از خانوم مدير خواستيم پرونده هاي دو سال قبل رو نگاهي بندازه ...
بله درسته خانوم حميرا نيازي .. دو سال قبل به اينجا سپرده شدن .. ايشون همه ي خانواده رو توي يه صانجه از دست ميدن و بعد از اون جريان چون جايي رو براي موندن نداشتن به اينجا سپرده ميشن اما به دليل افسردگي شديد ايشون چند ماهي بيشتر زنده نموندن و فوت كردن !!!
همه متعجب بوديم .. يعني چي ؟ پس اوني كه ما توي خونه ديديم كي بود ؟ اون حتي به ماها يادگاري داد ! باهامون حرف زد .... بوش هنوز تو خونه هست !
الان كه چند سال از اين قضيه ميگذره هنوز خودمون نفهميديم كه اون روز چي پيش اومد ؟ !
+ تاريخ ساعت نويسنده مسعود |

وقتي كه تو دل سنگت پر از رنگ و رياست
وقتي كه ساز صداقتت  هميشه بي صداست
وقتي يك بار نشد تا سر حرفات بموني
نتونستي كه قدر عشق بي ريا رو بدوني
نميتونم .. نميخوام كه با تو همصدا بشم
من به خاطر خودت از تو بايد جدا بشم
نميتونم .. نميخوام حرفات رو باور بكنم
قصه ي دروغه احساست رو از بهر بكنم
اگه من ميخوام برم امروز و تنهات بزارم
واسه اينه كه خودت رو به تماشات بزارم
اما من هرگر نخواستم كه فراموشت كنم
مثله آسمونه بي ستاره خاموشت كنم
صداي تيك تيكه ساعت ميگه وقته رفتنه
لحظه ي جدايي و خداحافظي رو گفتنه
+ تاريخ ساعت نويسنده مسعود |

يادمه يه آرزو بود هميشه موندنه با هم
واسه زخم دل تنها .. يادمه تو بودي مرحم
ولي اون روزا گذشته .. ديگه نيستي كه بدوني
كاش مي شد بهت مي گفتم : من مي خوام پيشم بموني
با يه دنيا اشك و غصه ... نمي خوام بي تو بمونم
توي اين غروبه دلگير شهر رفتن رو بخونم
ولي اون روزا گذشته .. شايد از ياد تو رفتم
كاش كه بودي و مي ديدي من هنوز عاشقت هستم
من صدات رو نشنيدم ... نمه اشكات رو نديدم
توي آشيون قلبت من نموندم و پريدم
ولي امروز ياد عشقت منو تنها نميزاره
لحظه هاي بي تو بودن .. تو رو ياد من مياره
من همونم كه چشاتو .. پر اشك و گريه كردم
حالا راه شهر عشقو .. من نرفته بر مي گردم
بر مي گردم تا هميشه .. قدر احساس رو بدونم
شايدم هميشه بايد .. بي تو من تنها بمونم
+ تاريخ ساعت نويسنده مسعود |

توي يه جزيره ي زيبا تمام حواس زندگي مي كردن .

شادي .. غم .. غروز .. عشق و ..... روزي خبر رسيد كه به زودي جزيره به زير آب ميره

همه ي ساكنين جزيره قايق هاشون رو آماده و از جزيره فرار كردن .... اما عشق مي خواست تا آخرين لحظه بمونه .. چون عاشق جزيره بود

وقتي جيره به زير آب فرو مي رفت .. عشق از ثروت كه با قايقي با شكوه جزيره رو ترك مي كرد كمك خواست و به او گفت :

- آيا ميتونم با تو همسفر بشم ؟

ثروت گفت : نه .. مقدار زيادي طلا و نقره داخل قايقم هست و ديگه جايي براي تو وجود نداره  .

پس عشق از غرور كه با يه كرجيه زيبا راهي مكان امني بود كمك خواست .

غرور گفت : نه .. نميتونم تو رو با خودم ببرم .. چون تمام بدنت خيس و كثيف شده و قايق زيباي منو كثيف مي كني .

غم در نزديكيه عشق بود ... پس عشق به او گفت :

- اجازه بده تا من با تو بيام .

غم با صداي حزن الود گفت :

- من خيلي ناراحتم احتياج به تنهايي دارم !

عشق اين بار از شادي كمك خواست و او را صدا زد ... اما او آنقدر غرق هيجان و شادي بود كه حتي صداي عشق رو هم نشنيد . آب هر لحظه بالا و بالاتر مي آمد و عشق ديگه نااميد شده بود كه ناگهان صدايي سالخورده گفت :

- بيا من تو رو با خودم مي برم

عشق آنقدر خوشحال شده بود كه حتي فراموش كرد نام پيرمرد را بپرسه و سريع خودش رو به داخل قايق انداخت و جزيره رو ترك كرد . وقتي به خشكي رسيدند پيرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد كسي كه جانش رو نجات داده بود چقدر به گردنش حشق داره .

عشق نزد علم ركه مشغول حل مساله اي روي شنهاي ساحل بود رفت و پرسيد :

- آن پيرمرد كي بود ؟

علم پاسخ داد :

- زمان

عشق با تعجب گفت :

- زمان ؟!  اما او چرا به من كمك كرد ؟ !

علم لبخندي خردمندانه زد و گفت :

      تنها زمان قادر به درك عظمت عشق است

+ تاريخ ساعت نويسنده مسعود |