تبليغاتX
یه کلاغ پیر و خسته M A S O U D T A H E R I
 
چقدر در ميزني .. مگه سر آوردي ؟
غر غر كنان به سمت درب حياط رفتم  .... درب رو كه باز كردم پيرزن وارد خونه شد . بايد توضيح بدم كه خونه ي ما يه حياط با صفا داره كه غروبا همه ي همسايه ها توش جمع ميشيم و چايي مينوشيم و از هر دري صحبت مي كنيم ... آقاي فردوس كه تازه خارج اومدن و صاحبخونه ي ما هستن طبقه ي همكف زندگي مي كنن .... اميد و فرنگيس خانوم طبقه ي اول هستن و جهانگير و محبوبه خانوم با مينو تو واحد روبه رويي و من و مادرم هم طبقه ي دوم ...
پيرزن راه افتاد توي خونه و هي مي گفت :
- فرشته ... فرشته جان ! مادر بيا من كه از رمق افتادم بس كه دنبال خونه ات گشتم ..... فرشته محمود اومد ؟!
من پشت پيرزن راه افتادم و گفتم :
- خانوم اشتباه گرفتن .. ما اينجا فرشته نداريم ... اي بابا خانوم با شما هستم ... محمود ديگه كيه ؟
از صداي من .. همسايه ها اومدن تو حياط ....  پيرزن محبوبه خانوم رو فرشته صدا مي زد .. مادرم كه از همه سن بيشتري داشت از من خواست كه اونا رو تنها بزارم ....
بالاخره شب مشخص شد كه پيرزن فراموشي داره ...
تا يادم نرفته بگم كه يه بوي عطر خوشايندي از پيرزن ميومد ... هر جايي كه قدم ميزاشت بوي ياس مي پيچيد تو فضا ... شب نشده همه به پيرزن اخت شده بوديم . آخراي شب قرار شد كه تو منزل جناب فردوس جمع بشيم و درباره ي وضعيت پيرزن تصميم بگيريم ... آخه ما نه آدرسي از كس و كارش داشتيم و نه به خودمون اجازه مي داديم كه كيفش رو بگرديم ..... جهانگير كه به قول خودش با ديدن پيرزن ياد مادربزرگ خدا بيامرزش افتاده بود ... اسرار پشت اسرار كه من نميزارم اين پيرزن رو به خونه ي سالمندان بسپريد .. خودم خرجش رو ميدم ... خودم نگهش ميدارم ...
خلاصه قرار بر اين شد كه كيف پيرزن رو بگرديم و يه آدرسي پيدا كنيم .... چون كسي قبول نكرد كه به پليس بسپريم . وظيفه ي خطير رو به من سپرن ... تمام كيف پيرزن رو گشتم ...يه شناسنامه ... يه چادر نماز .... يه ساعت ... يه زنگوله ي كوچولو و چندتايي هم نامه كه معلوم بود از خارج پست شده  ... آدرسي روي نامه ها بود كه قرار بر اين شد كه من صبح ماشين اميد رو قرض بگيرم و بگردم دنبال آدرس ..... راستي تا يادم نرفته اسم پيرزن تو شناسنامه حميرا است ... دو تا پسر داره به نام هاي احمد و محمود
صبح دنبال آدرس گشتم .... تو كوچه پس كوچه هاي شميران آدرس رو پيدا كردم اما خونه ي كه من به دنبالش بودم حالا تبديل به برج شده بود . دست از پا درازتر به خونه برگشتم . تو جلسه ي شب بالاخره جهانگير رو راضي كرديم و فرداش اميد به خونه ي سالمندان زنگ زد و پيرزن رو به اونجا فرستاديم .
انصافا كه همه ي ما بهش عادت كرده بوديم .. پيرزن خوب و مهربوني بود .. يه شب كه دور هم جمع شده بوديم مادر برامون تعريف كرد كه :
_ از حميرا خانوم پرسيدم كه اين بوي ياس كه هميشه از شما به مشام ميرسه براي چيه .... حميرا گفت :
_ پارسال بعد از چندين سال انتظار به خونه ي خدا رفتم .... تو مسجد كه نماز مي خوندم ... هر كسي كه مي گذشت به من هشدار مي داد كه اشتباه مي خوني ... اين شد كه رفتم دنبال نايب اما هر چي گشتم نايب پيدا نكردم .... نااميد برگشتم و دست به دامن آقا شدم و حسابي گريه كردم كه يه دفعه احساس كردم كسي روي شونه ام ميزنه .. برگشتم ديدم سيدي ايستاده و لبخند ميزنه و مي گه : نايب مي خواستي ؟
گفتم : بله من نايب مي خوام ...
سيد جلو ايستاد و شروع كرد ... هر چي كه اون مي گفت من تكرار مي كردم .. تا اينكه سجده ي آخر وقتي سرم رو بلند كردم ديدم كه اون نيست ... مدتي با خودم فكر كردم و بعد برگشتم به هتل .. تو هتل همه مي گفتن مگه نميدوني عطر نبايد بزني ؟
من مي گفتم به خدا من عطر نزدم
از اون موقع تا حالا هميشه روي شونه ي من بوي ياس ميده .
همه ي ما تحت تاپير قرار گرفته بوديم ... مينو كه دلش براي حميرا خانوم تنگ شده بود از باباش خواست تا اون رو به ديدن حميرا خانوم ببره ... كه يه دفعه همه با هم تصميم گرفتيم كه جمعه به ديدنش بريم .... روز جمعه براي ديدن او به سراي سالمندان رفتيم اما هر چي گشتيم نتونستيم پيداش كنيم .. پيش مسئول سرا رفتيم اما اونا هم از بودنش بي اطلاع بودن تا اينكه گفتيم شما آقايي به اسم غفاري داريد اينجا ؟
اون خانوم جواب داد ...
بله آقاي غفاري از كساني بودن كه افتخاري اينجا كار مي كردن و الان دو سال هست كه از اينجا رفتن !
همه متعجب بوديم ... از خانوم مدير خواستيم پرونده هاي دو سال قبل رو نگاهي بندازه ...
بله درسته خانوم حميرا نيازي .. دو سال قبل به اينجا سپرده شدن .. ايشون همه ي خانواده رو توي يه صانجه از دست ميدن و بعد از اون جريان چون جايي رو براي موندن نداشتن به اينجا سپرده ميشن اما به دليل افسردگي شديد ايشون چند ماهي بيشتر زنده نموندن و فوت كردن !!!
همه متعجب بوديم .. يعني چي ؟ پس اوني كه ما توي خونه ديديم كي بود ؟ اون حتي به ماها يادگاري داد ! باهامون حرف زد .... بوش هنوز تو خونه هست !
الان كه چند سال از اين قضيه ميگذره هنوز خودمون نفهميديم كه اون روز چي پيش اومد ؟ !
Medium Blog دانلود قالب رايگان Music Band براي وبلاگ بلاگفا
 
 |    نوشته شده توسط مسعود
 
وقتي كه تو دل سنگت پر از رنگ و رياست
وقتي كه ساز صداقتت  هميشه بي صداست
وقتي يك بار نشد تا سر حرفات بموني
نتونستي كه قدر عشق بي ريا رو بدوني
نميتونم .. نميخوام كه با تو همصدا بشم
من به خاطر خودت از تو بايد جدا بشم
نميتونم .. نميخوام حرفات رو باور بكنم
قصه ي دروغه احساست رو از بهر بكنم
اگه من ميخوام برم امروز و تنهات بزارم
واسه اينه كه خودت رو به تماشات بزارم
اما من هرگر نخواستم كه فراموشت كنم
مثله آسمونه بي ستاره خاموشت كنم
صداي تيك تيكه ساعت ميگه وقته رفتنه
لحظه ي جدايي و خداحافظي رو گفتنه
Medium Blog دانلود قالب رايگان Music Band براي وبلاگ بلاگفا
 
 |    نوشته شده توسط مسعود
 
يادمه يه آرزو بود هميشه موندنه با هم
واسه زخم دل تنها .. يادمه تو بودي مرحم
ولي اون روزا گذشته .. ديگه نيستي كه بدوني
كاش مي شد بهت مي گفتم : من مي خوام پيشم بموني
با يه دنيا اشك و غصه ... نمي خوام بي تو بمونم
توي اين غروبه دلگير شهر رفتن رو بخونم
ولي اون روزا گذشته .. شايد از ياد تو رفتم
كاش كه بودي و مي ديدي من هنوز عاشقت هستم
من صدات رو نشنيدم ... نمه اشكات رو نديدم
توي آشيون قلبت من نموندم و پريدم
ولي امروز ياد عشقت منو تنها نميزاره
لحظه هاي بي تو بودن .. تو رو ياد من مياره
من همونم كه چشاتو .. پر اشك و گريه كردم
حالا راه شهر عشقو .. من نرفته بر مي گردم
بر مي گردم تا هميشه .. قدر احساس رو بدونم
شايدم هميشه بايد .. بي تو من تنها بمونم
Medium Blog دانلود قالب رايگان Music Band براي وبلاگ بلاگفا
 
 |    نوشته شده توسط مسعود
 
توي يه جزيره ي زيبا تمام حواس زندگي مي كردن .

شادي .. غم .. غروز .. عشق و ..... روزي خبر رسيد كه به زودي جزيره به زير آب ميره

همه ي ساكنين جزيره قايق هاشون رو آماده و از جزيره فرار كردن .... اما عشق مي خواست تا آخرين لحظه بمونه .. چون عاشق جزيره بود

وقتي جيره به زير آب فرو مي رفت .. عشق از ثروت كه با قايقي با شكوه جزيره رو ترك مي كرد كمك خواست و به او گفت :

- آيا ميتونم با تو همسفر بشم ؟

ثروت گفت : نه .. مقدار زيادي طلا و نقره داخل قايقم هست و ديگه جايي براي تو وجود نداره  .

پس عشق از غرور كه با يه كرجيه زيبا راهي مكان امني بود كمك خواست .

غرور گفت : نه .. نميتونم تو رو با خودم ببرم .. چون تمام بدنت خيس و كثيف شده و قايق زيباي منو كثيف مي كني .

غم در نزديكيه عشق بود ... پس عشق به او گفت :

- اجازه بده تا من با تو بيام .

غم با صداي حزن الود گفت :

- من خيلي ناراحتم احتياج به تنهايي دارم !

عشق اين بار از شادي كمك خواست و او را صدا زد ... اما او آنقدر غرق هيجان و شادي بود كه حتي صداي عشق رو هم نشنيد . آب هر لحظه بالا و بالاتر مي آمد و عشق ديگه نااميد شده بود كه ناگهان صدايي سالخورده گفت :

- بيا من تو رو با خودم مي برم

عشق آنقدر خوشحال شده بود كه حتي فراموش كرد نام پيرمرد را بپرسه و سريع خودش رو به داخل قايق انداخت و جزيره رو ترك كرد . وقتي به خشكي رسيدند پيرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد كسي كه جانش رو نجات داده بود چقدر به گردنش حشق داره .

عشق نزد علم ركه مشغول حل مساله اي روي شنهاي ساحل بود رفت و پرسيد :

- آن پيرمرد كي بود ؟

علم پاسخ داد :

- زمان

عشق با تعجب گفت :

- زمان ؟!  اما او چرا به من كمك كرد ؟ !

علم لبخندي خردمندانه زد و گفت :

      تنها زمان قادر به درك عظمت عشق است

Medium Blog دانلود قالب رايگان Music Band براي وبلاگ بلاگفا
 
 |    نوشته شده توسط مسعود
 
بازم بچه هاي خيابوني و هزارن مشكلي كه هر روز باهاش دست و پنجه نرم مي كنن .

تو خيابون يه دختر بچه ي پانزده يا شانزده ساله ديدم كه  شيشه ي ماشين پاك مي كرد ... چراغ قرمز شد و اومد تا شيشه ي ماشينم رو دستمال بكشه .. با اين كه واسه اولين بار تو عمرم ماشين تميز سوار شده بودم و براي اولين بور كه شيشه ي ماشينم مثله ماشيناي جنگي كلي خاك و گل روش نبود اما دلم نيومد كه نه بگم و اون دختر شيشه ي ماشينم رو حسابي دستمال كشيد .. بيچاره ماشينم رو ديده بود فكر كرده بود كه خيلي پولدارم واسه همين حسابي مي سابيد شيشه ي جلو رو ... تو اين فرصت نگاش كردم .. اگه كلي لك و كثيفي كه رو صورت بچه گونش نشسته بود رو بشوري ... واقعا يه دختر خوشگل و عروسك ازش بيرون ميومد .... هزار ماشالا خيلي صورت زيبايي داشت ... اونجا بود كه به خودم گفتم : خيلي دخترا كلي ماليدني مي مالن به صورتشون بلكه يه ذره خوشگل بشن و يه پسر احمق هم بيفته دنبالشون و حسابي كلاس براش بزارن در صورتي كه اگه اين دختر فقط يه حمومه نيم ساعته بره و يه كرم ضد افتاب هم به صورتش بزنه و يه دست لباس تميز و نه گرون بپوشه .. كلي پسر عاشقش ميشن .... خدايا عجب بزرگي تو من كه نمي فهمم چه چيزي .........................

بگذريم براتون يه شعر زيبا نوشتم كه همون روز به ذهنم رسيد تا بزارمش تو وبلاگم اما يادم رفت تا اينكه الان يادم افتاد .. يادآوري كنم كه اين شعر زيبا رو ميتونيد با صداي آقاي احسان خواجه اميري از آلبومي كه با پدرش به بازار داد ... دريافت كنيد .

آهاي شما كه درد و غم ندارين

پيش كسي قامت خم ندارين

سكه ي خوشبختي به نام شماست

غصه ي نان بيش و كم ندارين

بچه هاي خيابوني بي تابن از  سر گردوني

مهاجراي شب زده كجا برن به مهموني ؟ چي كار كنن زمستوني ؟

زندگي با همه ي خوبي .. واسشون دنيايي زشته

نميدونم دسته تقدير واسه اونا چي نوشته

يكي خوابه .. يكي بيدار .. يكي سالم ... يكي بيمار

يكيشون تنش رو خاكه .. يكيشون سرش رو خشته

آه اي خدا كه اسم تو تنها دواي درده

كي ميشه اين چرخه فلك به كامشون بگرده

گفتي منو صدا بزن تا برسم به دادت

ببين غم اين آدما منو ديوونه كرده

Medium Blog دانلود قالب رايگان Music Band براي وبلاگ بلاگفا
 
 |    نوشته شده توسط مسعود
 
آن دختر آمد .. با قيافه اي كه انگار روي پيشونيش نوشته بود ( فراري ) . ترس توي تمام صورتش ديده مي شد . اومد و روي يكي از نيمكتاي رنگ و رو رفته پارك نشست . عجب ساك كهنه اي داشت .. معلوم بود مال خانواده فقيريه .. يا حداقل ظاهرش اينطور نشون مي داد . عصر شده بود .. خيلي وقت بود چيزي نخورده بود خواست چيزي بخره اما پول زيادي همراهش نبود .. نبايد راحت خرجش مي كرد .. به اطرافش نگاه كرد . هوا داشت تاريك مي شد . (( خدايا كجا بمونم .. چي كار كنم ؟ كاش برمي گشتم خونه ي خودمون ... حتما تا حالا از نگراني دق كردن )) .

حالا ديگه هوا تاريك شده بود ... خيلي ترسيده بود .. دور و برشو نگاه كرد انگار دنبال يك ناجي مي گشت .. ناجي پيدا شد .. خانمي كه با پژو ٢٠٦ نوك مدادي اومده بود وارد پارك شد . چرخي توي پارك زد و كنار دختر نشست .. عجب آرايش تندي و چه موبايل گرون قيمتي داشت . با دختر حرف مي زد .. همش به ماشين و موبايلش اشاره مي كرد .. كاش مي شنيدم چي داره مي گه .. آه چرا اينقدر دور نشسته ام .

يك ساعتي گذشت .. پارك داشت خلوت مي شد و اونا هنوز داشتن حرف مي زدن .. دختر نگاهي به دور تا دور پارك انداخت .. ديگه تقريبا خالي شده بود فقط چند تا مرد و پسر جوون اون گوشه كنارا ديده مي شدن ... بايد تصميم مي گرفت ... يا بايد با زن مي رفت يا شبو تو همين پارك خلوت مي گذروند .. بالاخره رفتنو انتخاب كرد اما كاش نمي رفت .. كاش اصلا نمي اومد .

Medium Blog دانلود قالب رايگان Music Band براي وبلاگ بلاگفا
 
 |    نوشته شده توسط مسعود
 
شعر زيبايي به دستم رسيد كه ديدم بد نيست تو وبلاگم بنويسمش تا شما هم بخونيد

گويند مرا چو زاد مادر

اندوه زمانه در دل اندوخت

بيچاره براي خرجي ما

ناچار اثاث خانه بفروخت

از چادر كهنه سر خويش

بهر تن من لباس نو دوخت

با اين همه نفت آن شب

تا صبح چراغ ما نمي سوخت

بر چهره ي پدر زشرم مادر

از آتش فقر مشعل افروخت

بدبخت به جاي كسب دانش

بر من هنر گدايي آموخت

پس ذلت من زغفلت اوست

هم دارم و هم ندارمش دوست

Medium Blog دانلود قالب رايگان Music Band براي وبلاگ بلاگفا
 
 |    نوشته شده توسط مسعود
 
امروز آخرين شعر رو گفتم و براي هميشه با دنياي شعر خداحافظي كردم

از اين به بعد اگه شعري اينجا بود بدونين كه ماله خودم نيست

راستي اين شعر تقديم به كسي كه خيلي دوسش دارم اما ...............

تكيه به شونه هام نده من از خودت خسته ترم

ما كه بهم نمي رسيم .. بسه ديگه بزار برم

كي گفته بود به جرم عشق يه عمري پرپرت كنم

حيف تو نيست كنج قفس پيرت كنم ؟

من نه قلندر شبم نه پهلوونه قصه ها

نه برده ي حلقه به گوش ... نه ناجي فرسته ها

تو اين دو روز زندگي شبيه من فراوونه

يه لحظه چشماتو ببند .. گذشتن از من آسونه

من عاشقم همين و بس ... غصه نداره بي كسيم

قشنگيه قصه ي ماست كه ما بهم نمي رسيم

تكيه به شونه هام نكن من از خودت خسته ترم

اگه هنوز دوسم داري بزار برم .. بزار برم

 

Medium Blog دانلود قالب رايگان Music Band براي وبلاگ بلاگفا
 
 |    نوشته شده توسط مسعود
 
كسي كه با غم تو سوخته و ساخته منم

تو قمار عاشقي .. عشقشو باخته منم

اوني كه درد منو هيچ نميدونه تويي

كلبه ي دله منو كرده ويروونه تويي

تا مي خوام از غم تو حرفي با دل بزنم

ميگه اين مشكليه كه از اون دل بكنم

همه اميدم رو توي چشمات مي ديدم

ولي جز رنگ و ريا چيزي هرگز نديدم

براي خاطر تو از همه دل بريدم

تو اينو نميدوني .. چه عذابي كشيدم

Medium Blog دانلود قالب رايگان Music Band براي وبلاگ بلاگفا
 
 |    نوشته شده توسط مسعود
 
دفتر عمر مرا هر چه كه بود ...

هر چه كه هست ...

بي تو بايد دگر آن دفتر بست !

بي تو بايد از همه دل زد و مرد

به فنا حسرت خورد

تو در اين لحظه ي سرپيچي من خاموشي

محضر عشق تو لحظه هايي همه ناب

دست در دست سكوت مي نويسم بر آب

اين حقير انه ترين هديه ي من ...

اين قبا از سر و جان و تن و من

بر قد تو آه ... ! ! !

فردا چه مي آيد پيش ؟

تو به كوهي ماني كه از اين دل نروي

تو به عشقي ماني كه از اين سر نروي

من به دستان خيال انگيزم طرح ريزم

همه از قصه ي نور

لحظه هايي همه از جنس بلور

در همه فردايم ....

عشق من ... گرماي دمت حك شده است . !

Medium Blog دانلود قالب رايگان Music Band براي وبلاگ بلاگفا
 
 |    نوشته شده توسط مسعود
 

M A S O U D --- T A H E R I

 

pictofxt

Music Band Template

template id : TBF_002 template name : Music Band Template for Blog

marchoolak

مسعود

http://marchoolak.blogfa.com

یه کلاغ پیر و خسته

Professional Web Site Design Center

Template Design Workshop offers professional web templates, flash templates and other web design products available for immediate download. This template also designed by Template Design Workshop design team. You can download free templates for your site, blog, cms or portal. Feel free to contact us about new templates.

مسعود,marchoolak,http://marchoolak.blogfa.com, tbf_002, TBF_002, music, Music Band Template, template, black template, pictofxt, blog, blogging, dairy, note, يادداشت, زوزانه, خاطرات, وبلاگ, بلاگ, قالب سياه, موسيقي, سياه, باند موسيقي, قالب باند موسيقي, قالب موسيقي Interactive CD Catalogue گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World Site Design Studio Professional site design Template Design Studio قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ. Advanced Persian Blog Templates. pictofxt Farsi Blog