چقدر در ميزني .. مگه سر آوردي ؟
غر غر كنان به سمت درب حياط رفتم .... درب رو كه باز كردم پيرزن وارد خونه شد . بايد توضيح بدم كه خونه ي ما يه حياط با صفا داره كه غروبا همه ي همسايه ها توش جمع ميشيم و چايي مينوشيم و از هر دري صحبت مي كنيم ... آقاي فردوس كه تازه خارج اومدن و صاحبخونه ي ما هستن طبقه ي همكف زندگي مي كنن .... اميد و فرنگيس خانوم طبقه ي اول هستن و جهانگير و محبوبه خانوم با مينو تو واحد روبه رويي و من و مادرم هم طبقه ي دوم ...
پيرزن راه افتاد توي خونه و هي مي گفت :
- فرشته ... فرشته جان ! مادر بيا من كه از رمق افتادم بس كه دنبال خونه ات گشتم ..... فرشته محمود اومد ؟!
من پشت پيرزن راه افتادم و گفتم :
- خانوم اشتباه گرفتن .. ما اينجا فرشته نداريم ... اي بابا خانوم با شما هستم ... محمود ديگه كيه ؟
از صداي من .. همسايه ها اومدن تو حياط .... پيرزن محبوبه خانوم رو فرشته صدا مي زد .. مادرم كه از همه سن بيشتري داشت از من خواست كه اونا رو تنها بزارم ....
بالاخره شب مشخص شد كه پيرزن فراموشي داره ...
تا يادم نرفته بگم كه يه بوي عطر خوشايندي از پيرزن ميومد ... هر جايي كه قدم ميزاشت بوي ياس مي پيچيد تو فضا ... شب نشده همه به پيرزن اخت شده بوديم . آخراي شب قرار شد كه تو منزل جناب فردوس جمع بشيم و درباره ي وضعيت پيرزن تصميم بگيريم ... آخه ما نه آدرسي از كس و كارش داشتيم و نه به خودمون اجازه مي داديم كه كيفش رو بگرديم ..... جهانگير كه به قول خودش با ديدن پيرزن ياد مادربزرگ خدا بيامرزش افتاده بود ... اسرار پشت اسرار كه من نميزارم اين پيرزن رو به خونه ي سالمندان بسپريد .. خودم خرجش رو ميدم ... خودم نگهش ميدارم ...
خلاصه قرار بر اين شد كه كيف پيرزن رو بگرديم و يه آدرسي پيدا كنيم .... چون كسي قبول نكرد كه به پليس بسپريم . وظيفه ي خطير رو به من سپرن ... تمام كيف پيرزن رو گشتم ...يه شناسنامه ... يه چادر نماز .... يه ساعت ... يه زنگوله ي كوچولو و چندتايي هم نامه كه معلوم بود از خارج پست شده ... آدرسي روي نامه ها بود كه قرار بر اين شد كه من صبح ماشين اميد رو قرض بگيرم و بگردم دنبال آدرس ..... راستي تا يادم نرفته اسم پيرزن تو شناسنامه حميرا است ... دو تا پسر داره به نام هاي احمد و محمود
صبح دنبال آدرس گشتم .... تو كوچه پس كوچه هاي شميران آدرس رو پيدا كردم اما خونه ي كه من به دنبالش بودم حالا تبديل به برج شده بود . دست از پا درازتر به خونه برگشتم . تو جلسه ي شب بالاخره جهانگير رو راضي كرديم و فرداش اميد به خونه ي سالمندان زنگ زد و پيرزن رو به اونجا فرستاديم .
انصافا كه همه ي ما بهش عادت كرده بوديم .. پيرزن خوب و مهربوني بود .. يه شب كه دور هم جمع شده بوديم مادر برامون تعريف كرد كه :
_ از حميرا خانوم پرسيدم كه اين بوي ياس كه هميشه از شما به مشام ميرسه براي چيه .... حميرا گفت :
_ پارسال بعد از چندين سال انتظار به خونه ي خدا رفتم .... تو مسجد كه نماز مي خوندم ... هر كسي كه مي گذشت به من هشدار مي داد كه اشتباه مي خوني ... اين شد كه رفتم دنبال نايب اما هر چي گشتم نايب پيدا نكردم .... نااميد برگشتم و دست به دامن آقا شدم و حسابي گريه كردم كه يه دفعه احساس كردم كسي روي شونه ام ميزنه .. برگشتم ديدم سيدي ايستاده و لبخند ميزنه و مي گه : نايب مي خواستي ؟
گفتم : بله من نايب مي خوام ...
سيد جلو ايستاد و شروع كرد ... هر چي كه اون مي گفت من تكرار مي كردم .. تا اينكه سجده ي آخر وقتي سرم رو بلند كردم ديدم كه اون نيست ... مدتي با خودم فكر كردم و بعد برگشتم به هتل .. تو هتل همه مي گفتن مگه نميدوني عطر نبايد بزني ؟
من مي گفتم به خدا من عطر نزدم
از اون موقع تا حالا هميشه روي شونه ي من بوي ياس ميده .
همه ي ما تحت تاپير قرار گرفته بوديم ... مينو كه دلش براي حميرا خانوم تنگ شده بود از باباش خواست تا اون رو به ديدن حميرا خانوم ببره ... كه يه دفعه همه با هم تصميم گرفتيم كه جمعه به ديدنش بريم .... روز جمعه براي ديدن او به سراي سالمندان رفتيم اما هر چي گشتيم نتونستيم پيداش كنيم .. پيش مسئول سرا رفتيم اما اونا هم از بودنش بي اطلاع بودن تا اينكه گفتيم شما آقايي به اسم غفاري داريد اينجا ؟
اون خانوم جواب داد ...
بله آقاي غفاري از كساني بودن كه افتخاري اينجا كار مي كردن و الان دو سال هست كه از اينجا رفتن !
همه متعجب بوديم ... از خانوم مدير خواستيم پرونده هاي دو سال قبل رو نگاهي بندازه ...
بله درسته خانوم حميرا نيازي .. دو سال قبل به اينجا سپرده شدن .. ايشون همه ي خانواده رو توي يه صانجه از دست ميدن و بعد از اون جريان چون جايي رو براي موندن نداشتن به اينجا سپرده ميشن اما به دليل افسردگي شديد ايشون چند ماهي بيشتر زنده نموندن و فوت كردن !!!
همه متعجب بوديم .. يعني چي ؟ پس اوني كه ما توي خونه ديديم كي بود ؟ اون حتي به ماها يادگاري داد ! باهامون حرف زد .... بوش هنوز تو خونه هست !
الان كه چند سال از اين قضيه ميگذره هنوز خودمون نفهميديم كه اون روز چي پيش اومد ؟ !
Medium Blog
دانلود قالب رايگان Music Band براي وبلاگ بلاگفا